تبليغاتX
yagmurlu
به مانند دیروز در ساعتی متفاوت تر

و او خوب می داند که از فلسفه و عشق هیچ چیز نمی داند.

 

+ 87/04/03 |

چیزی برای نوشتن نبود .ساعت ۲.۳۰ بعد از ظهر

عزیزم شکلات می خواهی ؟

جوابی که شاید دو سال طول کشید . من در جایی مثل حومه بودم ، البته فکر می کنم چون داستان مربوط به چند لحظه پیش بود . شایعات همه جا راگرفته بود و من سنی نداشتم و این بهترین خبری بود که می توانستم بشنوم .چسب و کاغذ تمام شده بود اندکی خریدم

+ 87/03/20 |

این مطلب ربطی به هیچکس ندارد.

بیا تو  بیا تو  ...     

خسته ای؟ خارشی در نوک پایت احساس می کنی؟

بنشین و خارانیدن کن . ربطی به تو ندارد

حداقل آنهم

از جلو میدان تا در خانه مان حداقل ۸۹ قدم است .قدم آخر کلید در جیبم نبود باجبار از دیوار  به خانه پریدم ابله مسکین زده بی چشم رو مگر نگفتم ربطی ندارد

می خوام با نون بخورم تا سیر شم بیا تو ...

+ 87/02/25 |

هی

            هی با توام ! کارلو . شکلک هایت امروز با معنی ترند.

            یاد گرفتی . بالاخره یادگرفتی       

                                                              مرسی!!!!!!!!!!!!!!!!                                                                           

 

 

+ 87/01/14 |

باران بارید .

هنگامی که باید می بارید برف و قتی که می رفتیم گل یخ بچینیم.

اینک اینجاییم از یاد برده ایم خیس شدن را و شوق برف را

 

+ 86/10/21 |

آنان که به افتاب گردان مانند

 همواره میچرخند

 از سایه چتر خویش بی خبرند

خود می چرخند و سایه می چرخانند

+ 86/10/04 |

نکند این نا آرام من  در میان دست های تو جا مانده باشد .  

 حتما نگاهی کن غفلت نبود آن را هرروز حس می کنم ...

+ 86/10/03 |

+ 86/09/28

 داستان با سه قطعه کوچک 5 دقیقه ای شروع می شد. گاهی زمان قطعات کمی فرق می کرد و تا ساعت ها دوام می یافت این موضوع اختلاف یا مشکلی حل نشدنی نبود و در اکثر اوقات خود موضوعی جالب و شگفت انگیز از آب در می آمد .که گاهی تا پای اسکار , نوبل و جایزه هوشنگ گلشیری هم رسید .

معمولا 3 اپیزود بود مثل اکثر فیلم های خوب جشنواره ای . هم کارگردان داشت هم بازیگر و حتی چیزهایی بیش از آن مثل تجسم , رویا , صمیمیت و یک پیت نفت ...

بعد از پایان کار تا یک هفته فراموشی خنکی وجودت را چنان شخم      می زد که مانندش شخم زدن کوچک جنگیز در جنگ هایش یا شخمی که ما در فست فود بعد از خوردن غذا روی میز ها دیده ایم.

لذت تانگو یا آب خوردنی در نصفه شب , بی هیچ واسطه رو در رو و چقدر شکل نامنظم وقتی نمه ای از گوشه چپ را با کلم , وسط را با پوششی مثل... لیزماکیا البته موکتی هم بد نیست و بدینگونه یک سکانس تمام می شد

ما عاشق عروسک های فانتزی بودیم .وجودمان را در قالبهای آنها تداعی می کردیم  . یک روز گوسفند بروکلی بودیم و روز دیگر پت و مت  و بدین سان می رسیدیم به صدا گذاری و تیزر و ...

و این همه موفقیت , چه زود گذشت ...

(چند سال پیش به همراه دوستی به کتاب فروشی آقا تقی رفتیم ( فرد ذکر شده همینک از نوابق می باشد) کتابی در قفسه ته کتاب فروشی از بدو ورود مرا می طلبید . نزدیکتر رفتم . خودش بود « چگونه در 24 ساعت ... شویم » و چنین شد  که ...).

 

+ 86/09/27 |

بدون هیچ مقدمه ای می توانستم جفتک بیندازم .فریاد بزنم .از بلندهای جورتان , تماشا کنم .غروب  دریا را لمس کنم .من در کجای این پازل 187 متری ایستاده ام ؟چای و خرما حتما می چسبد الهام بخش هم خواهد بود البته سعی خواهد کرد که من را در این لنگه کفشی که هوای  مشرق همراهی کند همیشه ما کارمان را از سه متری دیوار شروع  می کردیم من دورخیز می کردم و بعد ... بعد کارمان آسان بود , دراز هم کشیده بودم روی مبل , خسته نبودم ولی تازه رسیده  بودم  , با گپی دوستانه مثل اغلب اوقات شروع شد من مرکز این جهان هستی بودم جهانی آرمانی که از وقتی که یادم  می آمد جورابهایش را نشسته بود , دهنش بوی ترشی می داد فکرش را بکن جهان , البته دهنش بوی ترشی می دهد .نوسانش هم زیاد بود یا می خندید یکدفعه stop می کرد  ته دره بود ته ته  

ناله اش شدیدا آزاردهنده .می خواستم بگویم به من ربطی ندارد ربطی هم نداشت .

زوم کردم عاشقانه های جبران یادم افتاد منهم عاشق بودم وهمچون پازلی غرق زمین , تکه هایم را جمع کردم در کیسه اش گذاشتم اما معمای پازل باقی بود .

بیلیت داشتیم باید به عجب شیر می رفتیم البته بایدی هم در کار نبود , لنگه کفش همچنان هوای مشرق دارد . بخود آمدم بالای سرم احساس کردمش تکه هائی از این پازل در کیسه در وجود او گسترده بود باید می چیدمش کنار هم .

شب هم باید زود بخوابم گفتم که بیلت داریم من چندان گذشته  و دستور و ادبیات حالیم نمی شود باید کمی تحملم کنید. احساس غریبی هم دارم احساس اینکه کرم مویم تمام شده قرار شد از هفته آینده هالیدی هم بخوانیم , البته شنبه برمی گردیم . یعنی شنبه غروب از آنجا حرکت می کنیم .روزنامه هم نخریدم .بوی خوبی آمد وقت خوابم بود

امروز دوشبه , من در هیجان , پازل همچنان در من جریان دارد تکمیل نیستم همیشه قطعه ای گمشده وجود دارد

تق و توقی می آمد در خانه  همسایه خبری بود .هرچه بود به قار و قور شکم من ربطی نداشت من شام خورده بودم و این قار و قور مانوری بیش نبود احتمالا آنها هم سعی در آمادگی پیش از موعد داشتند ...

هوا هم سرد شده  .

 

 

+ 86/09/06 |

یه نفر  منو تحویل بگیره و گرنه شب داد می‌زنم: وای پشتم می‌خارد...

+ 86/09/04 |

باران که می آید
من ِ ساده فکر می کنم آن مرد می آید
سلام نگفته،ناگفته ها گفتیم برای آنکس که هرگز نیامد
و باران آمد و ندانستم:
من از اجتماع کدام آبهای جهانم؟
آقایان! خانومها!
من برای دل دل شدن هزار دلیل مدلل دارم
یادش به خیر
آن استاد احمق ِ من که می گفت:
بیگانه و یگانه یک حرف از هم دورند
من دوستش دارم
حالا دمی و درنگی که سهل است هستایش و باشایش را چه کنیم؟

 

                                                                                                نوشته ای از 121

+ 86/08/24 |

آزاد ، آنچنان که گویی هرگز وجود نداشته‌اند...

+ 86/08/22 |

 یک هفته ای می شود که دکترها اضلاع هندسی ام را ترمیم کرده اند .اگر تشریف آوردید  یا تلفن زدید من در خانه نیستم .یک هفته یا دو هفته ای حتما ! طول خواهد کشید . پیغام بگذارید من تماس می گیرم , آمدنی  از نانوائی محله نان تازه خواهم گرفت , چه نانی دوست دارید ؟ لواش , بربری , سنگک  یا ...  و خبرهائی که فقط من می دانم . پدرم از آدرس جدیدم خبر دارد  حتی  فامیل انها هروز راه را برای دیدنم  اشتباه می آیند

اینجا برای زود خوابیدن هیچ وقت دیر نیست یا اگر بخواهی دو ساعت  غذائی سیر بخوری , میدانی آزاد در اختیارمان . فقط  قوس کف پایم کمی از بوی کنسرو گلایه دارد  بقیه ی موارد وفق مراد است .

موقع آب دادن به باغچه , سر ساعت 6 با کمی تاخیر چند ساعته اگر امکان داشت , تاکید می کنم  اگر امکان داشت حتما کامپیوترم را روشن کنید و میلهایم را بخوانید , کامپیوترم  هروز عادت چک کردن میل هایم را دارد وگرنه خاموش نمی شود بدین آسانی .فرصتم تمام  نیست اما دوست دارم که اینجا باشم میان اضلاع ترمیم شده ام که اینچنین پالوده ی جسمم را در آغوش می گیرد...

 

 

 

+ 86/08/19 |

کیست که این چنین بر آبراه من آهسته قدم می گذارد 

                                              تا من از پشت سر احساس تنهائی نکنم...

 

و  این مثالی است از چکیدن رنگ بر روی لباس نقاش باشی و چه لباسی خواهد شد...

احتمالا خاکی کدر! با مقداری رنگ کثیف بر روی پیراهن . شلوار احتمالا خاکی  نباشد .شلوار شاید به رنگ طوسی , همراه با قطعاتی از بتونه ... البته اضافه کردن رنگ سفید به علت تباین خاص آن بد نیست.

نقاش عاشق سوخت فسیلی است. وقتی از نردبان نقاشی بالا می رود و طنین قلم مویش چهره اش را با رنگ آشتی

می دهد . بو می آید عمیق تر آن را درک کن.

راستی یادم رفته بود که بنویسم  لباس نقاش بوی روغن هم می دهد . چنان که با آسانی می توانی نیمرو را در آن احساس کنی البته اگر تازه نباشد! و اگر فرصتی باشد بنشینی و از خاطراتش با کمال الملک و ونگوک بشنوی.

لباسش را برانداز کنی و چه آسان لکه رنگ ها را یدک می کشد.

روز رو به اتمام بود و برف هنوز می بارید قدمهایی بر پشت سر من پیدا بود ....

 

+ 86/08/05 |

 

... وجودم را گرفته ام

و سنگینی آن سالهاست که بر دوشهایم

زخمی به درازای من ساخته است .

و حکمت کهن جز تمثیل غبار آلود انسانهای قرن چیزی نبود.

+ 86/07/30 |

 کالباس دلم برایت تنگ شده است

دلم برای یخچال ویترینی مغازه مهاجری در خیابان پادگان تنگ شده است

یادم می آید از مدرسه که می آمدم سری به مغازه اش می زدم و همبرگری نوش جان می کردم

آخر فرصت نبود

به نظرت کی می رفتم خوب بود؟

_برادرم هم بعد از مدرسه سری به آنجا میزد و من از بوی لباس او می دانستم  

البته کالباس جان بعدها فهمیدم که دلم چقدر کالباس می خواست

_هنوز هم دلت می خواهد؟

بویش را دوست دارم خیلی قشنگه

_ قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال

فکر می کنی هرروز چند نفر کالباس می خورند یا عاشق می شوند

_ فکر می کنم عاشق می شوند و بعد کالباس می خورند همه آدمها کالباس می خورند!

ولی من جائی چای و کشمش خوردم ، نه اثری از باگت بود ونه کالباس ونه دهانی که بوی خیارشور بدهد

تو چی؟

_ من به صدای ساز او گوش دادم آنجا هم اثری از فراورده های آندره نبود

رفتی توی کار تبلیغات ؟ یعنی تواصلاً نخوردی ؟ولی یادم می آید که مشتری یک مغازه توی شهرتان بودی

_آهان یادم آمد ، از مدرسه که برمی گشتم مادرم  گشنگیی مرا احساس می کرد که این شاگردهای ورپریده مرا به این روز انداخته بودند و لقمه ای دلیشس مهمانم می کرد

دلیشس یعنی کالباس ، خیارشور ، گوجه تازه

من عاشق کالباس بودم و دلم کالباس می خواست قبل عید ، چهار شنبه سوری وقتی که بچه ها از چهارشنبه سوری ها تعریف می کردند منم دلم می خواست به جای هفت تیر و شطرنج کالباس می خوردم .

              نوشته خوروش سوی و باران

 

 

 

 

+ 86/07/26 |

 

 

 

+ 86/07/11 |

سر آغاز، من مختلف بودم

می خزیدم و می غلتیدم . جمعه شب ها چارچوب در سینما بودم .چندین بار عمویم از لابه لای کوچه های شهر مجاور مرا جمع کرد . می گفت چنان پخش زمین بودی که با سنگفرش خیابان تفاوتی نمی کردی!

راستی  چند من ماست چند من کره

چند کاسه آش و چندین وجب روغن

همسایه ها جمع ا ند، من در هیجان و مهمان بازی ، کم کمک خانه انبوه جمعیت می شد ... آخر ما اول پاییز آش خوران داریم.

روزی از برای من فردا می رسید ساعت 6 صبح باید زودتر از همیشه بیدار می شدم من عادت غلتیدن در خواب نداشتم اما مختلف بودم .حد این اختلاف از آسمان پیدا بود باید یک چشمت را می بستی و وجب می کردی ، چه عظمتی می توانست داشته باشد.امشب شهاب باران بود .شاد بودم شهاب ها هم از این اختلاف بی بهره نبودند بدنم از فردایش لرزید .فکر می کردم مربوط به اختلاف باشد .

اما سردرگمی این اختلاف در رگ پایم نیز تاثیر گذاشته بود شب ها از صدایش بیدار     می شدم در رویاهایم به دنبالش می رفتم در خیابان تحسین می کردمش و همیشه کفشم را یک شماره بزرگتر می گرفتم.

اما شلوارم از هجده سالگی دیگر اتو نداشت .....

تازه !من مختلف بودم

بعد از کازابلانکا عاشق شدم ،یادم می آید که  بیست سالی را یدک می کشیدم.کلایدرمن را می شناختم در قفسه کتابخانه ، کتاب زیست و شیمی و دوجلدی هم معین همیشه پیدا بود . از دهخدا خبری نبود مدتی می شد که  دیگر به روستایش نرفته بودم . خوابیدم .خوابیدم تا دو راهی بین جاده کمی آن طرف تر گندم زار بود و دست چپم سنگی از تبت نمی دانم چه گذشت ...دست گویی عارف بود چه سنگینی داشت ، زمان خواب همسایه مجاور. همیشه صدایشان تا آن سوی کوچه می رسید آنها هم اختلاف داشتند از کجا خریده  بودند نمی دانم اما میدانم که زمان رو به اتمام بود و من راهی , شامی خوردیم و من به خانه  برگشتم.

چشم هایم را که گشودم ، صبح بود.

 

+ 86/07/11 |

برای توست که می گویم برای تو که هماره با منی - نه بامن- که هم منی

در زلالی پاک گل واژه ها تنها عشق است که هم جاریست و هم با سنگهای ته رود آشناست و من چه غریبم چه در سنگ بودن وچه در جاری بودن . خلا همیشه هست - من به خودم تعلق ندارم من بادم من برگم و من چه زیبا چون رود جارییم .تو وجود داری تو خیال نیستی هرچند اگر بودی باز زیبابودی  

..نوشته سولماز

+ 86/06/19 |

برای آنکه بگوئی « سلام » !

باید که دلی مهیا و زلال داشت

برای اینکه بگوئی « بیائید برای دمی و درنگی با هم باشیم »

باید که سینه ای صاف و روحی آبی داشت

برای اینکه بگوئی « دوست بداریم و دوستی کنیم »

باید که خود دوست ،

باید که خود عشق شد

برای آنکه بگوئی « هستی و باشی »

باید که  خود او باشی

ای عشق

ای دل دل شدن و نبودن

با ما یگانه باش !

+ 86/05/10 |